فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
97
كليات ( فارسى )
در غم هجر تو تنها نه منم ، كز ياران * هر كسى راست به قدر خود ازين غم قدرى برسان خدمت و گو : اى رخت از جان خوشتر * چند نالد ز فراق رخ تو لابهگرى ؟ تو چه دانى كه چها كرد فراقت با من ؟ * داند اين آنكه ازين غم بود او را قدرى 655 غم هجران تو ، اى دوست ، چنان كرد مرا * كه ببينى نشناسى كه منم يا دگرى ؟ به دو چشم تو ، كه چون چشم تو بيمار توام * چه شود گر بفرستى ز دو عالم شكرى ؟ دوستان منتظر مقدم ميمون تواند * بيش ازين خود نشكيبند ، بيا زودترى گر عزيمت كنى اى دوست ، بسوى ملتان * چه مبارك بود آن عزم و چه نيكوسفرى ! بر خيال تو شب و روز همىگريم زار * چه كنم ؟ همرهم و مىدهمش دردسرى 660 تا نگويى كه چرا رفت سراسيمهء ما * درنمانم ز جوابت ، بشنو ما حضرى بر خود و ديدهء خود غيرتم آمد ، رفتم * تا نبيند رخ زيباى تو هر مختصرى من كه بر ديدهء خود رشك برم چون بينم ؟ * كه بيند رخ تو ديدهء كوتهنظرى ؟ از براى دل من روى بهر كس منماى * كان رخ ، انصاف ، دريغست بهر ديدهورى از درت خسته عراقى سبب غيرت رفت * ورنه بودى بسر راه تو هر بىبصرى 665 و له ايضا 1 - 5 - 12 - 13 - 16 دلا در بزم عشق يار ، هان ، تا جان برافشانى * كه با خود در چنان خلوت نگنجى ، گر همه جانى چو گشتى سر گران زان مى ، سبك جان بر فشان بر وى * كه در بزم سبك روحان نكو نبود گران جانى تو آنگه زو خبر يا بى كه از خود بىخبر گردى * تو آنگه روى او بينى كه از خود رو بگردانى به دو آن دم شوى زنده كه جان در راه او بازى * ازو داد آن زمان يا بى كه از خود داد بستانى